I don't have that much time to type in Farsi todaySo....
Last nightafter work, I was sitting by the window,
looking out.
Thinking…..
I haven't done that in quite some time.
Some plain, old thinking.
I sat there thinking about things that happened a long time ago. Like what made
me what I am today...and meanwhile, I was listening to this song.
I haven't heard the songs in a while.
Always liked it a lot, but there, by the window, in the dark, they
re-appeared more beautiful than ever. I just want to share thesong with you
guys.(Click here if you cannot open the video
By the way We had such a wonderful time in my sister’s baby shower last
weekend. It was fun, romantic and hilarious all in one.
_موندم توی ربط حاملگی و فصل تابستون!!
همین که هوا اینجا گرم میشه تعداد زنهای حامله هم زیاد میشه!!من فکر
میکنم زمستون مردم سردشون میشه میخوان همدیگرو گرم نگه دارن زیادی بهم
میچسبن ، این زیاد چسبیدن کار دستشون میده!! بعدش محصولشون تابستون میزنه
بالا!!
باور کنید اگه پاییزو بهار بفرض 50 تا زن حامله میان سراقم این تعداد 3
برابر میشه توی هر تابستون! بقول رادیو فردا شما چه فکر می کنید؟؟
_دیشب از ساعت11 تا 6 صبح کار کردم ، دیگه جنازمو رسوندم خونه. معمولا
این ساعت شب خیلی کم موردی پیش میاد که منو لازم داشته باشن اما این دو
هفته پیش نان استاپ مریض داشتم، و اصلا فرصت یه چرتم پیش نمیومد. حسابی
لاغر شدم اونم از صورت.
دیگه از 2 هفته دیگه کارم روزانه میشه.یوهههووو!
شنبه هم baby shower خواهرمه فردا رو مرخصی گرفتم که برم کمکش .
_ خوبه هر وقت من پولم ته می کشه همه مغازه ها چیزای خوشکل میارن ،یا حراج
حسابی میذارن که من هی وسوسه شم. خدایا این آخر ماه رو زودی تمومش کن تا
پی چک جدید بگیرم.
چون واسه یکی از دوستان سوال پیش آمده که جریان baby shower چیه یه توضیح کوچیک بدم که یه مهمونی هست شبیه سیسمونی آوردن در ایران ، ولی در ایران این کار رو مادر زن انجام میده ولی اینجا فامیل و دوستان و آشنایان این کار رو می کنن و هر کسی یه جزئی از سیسمونی رو میخره(با سلیقه مادر بچه که این خودش جریان داره) و هر چیزی هم کم داشت خود مادرو پدر بیبی تهیه مکنن.
-روز جمعه عصر رفتم چندتا خونه دیدم، تصمیم دارم خونه بخرم البته با کدوم
پول خدا داند! تا 3ماه دیگه قراردادم با این آپارتمانی که الان توشم تموم
میشه،دیگه هم نمی خوام تمدید کنم.
-روز شنبه هوا عالی بود با یکی از دوستم نزدیک 3 مایل دوچرخه سواری کردیم
، بعدشم رفتیم شنا .ساعت 3 ظهر اومدم خونه یه دوش گرفتم و 1 ساعتم چرت زدم.
بعدشم خونه رو مرتب کردم ساعت 7 هم باید میرفتم با دوستام پروی لباس .این
بار چهارم هست که من Bridesmaid عروس میشم.(فکر کنم میشه یه چیزای توی
مایه های ساق دوش البته ساقدوش میشه " Flower girls
.دقیقا نمیدنم ترجمش چی میشه، اما اینجا عروس چندتا از دوستای جوون
دخترشو یا حالا فامیل رو انتخاب می کنه و برای همشون لباس یه رنگ یه مدل
با دسته گل انتخاب میکنه که Bridesmaid توی جشن عروسی ،عروسو همراهی میکنن حداقل 1 نفر تا هر تعداد که عروس
بخواد هستند. البته معمولا بیشتر از 10 نفر نیستند.
مثلا این عروسی که الان دارم در موردش میگم 4 نفر هستیم. چقدر خوبه که
دیگه واسه عروسی نگران لباس و کفش نباشی چون عروس خانوم اونارو برات
میگیره!
البته خیلی هم راحت نیست چون وظایفی هم داری، مثلا باید قبل و روز عروسی
کلی کمک عروس کنی توی خرید لباسشو وسایل عروسی، جشن کوچیکی که قبل از
عروسی واسه عروس گرفته میشه(bridal shower) که همه مهمونها کادو واسه عروس
میارن.و توی کلی از برنامه ریزیها به عروس کمک کنی نه اینکه از زیر کار در
بری تا روز عروسی فقط بیای قر بدی
(قابل توجه بعضی ها!!)
خلاصه این همه توضیح دادم که بگم رفتیم لباسامونو پرو کردیم خیلی ساده و شیک شده.
در ضمن من و مادر عروس داریم روی سفره عقدشون کار میکنیم البته من اصلا از این هنر ها ندارم و تا حالا هم به سفره عقد
کسی دست نزدم اما از اونجای که ترمه ها و پارچه های سرمه دوزی شده و ظرف
های نقره قدیمیمو (البته مال مادرم و مادر بزرگم بوده )دادم واسه دکور
سفرشون خودمو در درست کردن سفره عقدشون سهیم
می دونم!! خدایش کلی هم ایده دادم واسه اینکه چجوری بچینیمشون ، امیدوارم خوب بشه که روم بشه براتون عکسشو بزارم!
خب اینم از این ، چقدر حرف می زنم!!
شبو روزتون خوش.
دیدین بعضی وقتها یکسری آدمها همینجوری
الکی به دل آدم می شینن؟ همون برخورد اولشون کافیه که جای خودشون رو توی دل آدم
باز کنن. بر عکسشم خیلی پیش میاد که بدون اینکه کسی کاری کرده باشه ازش ممکنه
خوشمون نیاد. همین جور الکی از ریخت یکی بیزار می شیم. چی باعث میشه که اینجوری
بشه؟ موجیه که از خودش میفرسته؟ نمی دونم. اما این حس هست. اما من سعی می کنم هیچ
وقت به این احساس صد در صد اطمینان نکنم و همیشه به خاطر اون درصد باقیمونده فرصت
به خودم دادم که اون آدم رو خودم بشناسم . یا میذارم خود اون آدمه خودش رو نشون بده.
مثلا یکی از خانومهای فامیلمون که زن
بسیار تحصیل کرده ایهست و تقریبا 2 ساله
که وارد خانواده ما شده، و من هیچ جور نمی تونم با این زن رابطه برقرار کنم و از ته
دلم ازش بیزارم.
البته فقط من این حسو ندارم خیلی های دیگه هم همین حسو بهش دارن. چون
این زن زندگی قبلی شوهرشو(شوهر فعلی، همون فامیلمون) با 2 تا بچه بهم زد که خودشو
بندازه جلو!!چه می دونم اصلا این تیکش
بمن مربوط نیست، فقط خواستم بگم یه همچین پیش زمینه ای من ازش دارم.
هر وقت منو دیده خیلی ابراز احساسات کرده اما میدونم که از ته دلش
نیست،چشم دیدن منو هم نداره!! هر وقت دیدمش منو کلافه می کنه،حرفاش ،
حسادتی که توی چشماشه...و متاسفانه با این فامیلمونم رابطه نزدیکی داریم
که مجبورم ماهی 1 بار ز نشو هم ببینم. دارم روی خودم کار میکنم که
خوبیهاشو هم ببینم، چون این وسط خودم اذیت میشم.
- شنبه رفتم ولایت پدرم بعد از 2 هفته حسابی دلم براش تنگ شده بود ، براش از اون لوبیا پلوهای مادرم درست کردم
.خواهرم با شوهرش هم اومدن پیشمون. شیکم خواهرم روز به روز بزرگتر می شه
دلم براش خیلی می سوزه اما دیگه روز شماری می کنم واسه خاله شدنم ، اونم
خاله2 تا دخمل نانازی!
-اینم عکس های روز دوشنبه، تقریبا" ساعت 4 بعد از ظهر (از توی بالکن آ پارتمانم)که طوفان شدیدی اومد و خیلی از درخت های نزدیک خونمو شکوند! شدت بارون و خمیدگی درخت ها توی عکس تا حدی مشخصه.
با اون فارسی تایپ کردن من نزدیک 1 ساعت طول کشید که واسه اینجا یه مطلب بنویسم ، تا اومدم ثبت کنم پرید! این بار دوم هست این بلا سرم میاد دیگه حسه نوشتنم پرید. اینجا یه آهنگ می ذارم که خیلی خوشم میاد ازش. I listen to it all the time. It makes me relax.
دیشب تولد یکی از دوستام بود،و چون خیلی شیرینیو کیک دوست داره هر کدوم از بچها قرار شد یه چیزی درست کنیم براش ببریم. منم از ساعت 11 تا 6 صبح باید میرفتم بیمارستان(راستش ساعت های کاریم هم دیونم کرده). صبح که بیدار شدم پای گیلاس درست کردم، بعدش نهار خوردم خوابیدم تا 4 عصر .بعد هم دوش گرفتمآماده شدمواسه مهمونی . تقریبا" 4 ماه پیش نزدیک خونم یه مغازه شیک کیک فروشی باز شده اسمش Georgetown cupcake Washington, DC هست.
توی آمریکا خیلی این مغازه معروف شده و هر بار که از جلوی این مغازه رد میشم خبر نگارهای مختلف از این مغازه دارن گزارش تهیه میکنن و حتما" یک آدم معروف رو اونجا میبینی، من خودم چند وقت پیش جورج کلونی رو اونجا دیدم که برای تهیه فیلم اومده بودن دی سی. و جالب اینه که با وجودی که قیمت این کیک ها گرونه اما همیشه شلوغ هست و هر بار که من رفتم حداقل 20 دقیقه توی صفبودم ، اما فکر کنم ارزششو داره. (البته جو هم باعث میشه نا خداگاه فکر کنی با همه کاپ کیک ها فرق داره!!)
این مغازه همون مغازه رویایی بچگی منه، من همیشه دوست داشتم یه مغازه شیک و کوچولو شیرینی و شکلات فروشی داشتم. و جالبه این کاپ کیک فروشی مال 2تا خواهر جوون هست که با مادرشون این کیک ها رو توی خونه درست میکنن و توی مغازه فقط تزءینش میکنن. حالا این همه رو گفتم که بگم سر راهم هم واسه دوستم از این مغازه 12 تا کاپ کیک گرفتم. جای همگی خالی دیشب هر کسی یک چیز خوشمزه درست کرده بود ، وbirthday girl شیکمو رو هم خوشحال کردیم.
weekend پیش که گفتم مهمون داشتم دوستام و چندتا از کازینام بودن. دختر
عمه ای دارم که خیلی شبیه من هست و هنوز 21 سالش نشده واسه همین هر وقت
بار ی جای می ریم که اونم دوست داره با ما بیاد من آی دی سر کارمو میدم به
اون که اون بره تو بعد از چند نفر هم من گواهیناممو نشون میدم و تا حالا
چند بار این کارو کردیم و مشکلی پیش نیومده، تا اینکه این هفته رفتیم بار
جورج تان واتر فرانت ،اول دختر عمم رفت و بعد از چند نفر من رفتم آی دیمو
نشون دادم و اول شروع کرد با فلش لایت آیدیمو نگاه کرد بعدش گفت عکست با
خودت فرق داره، گفتم مگه عکسم چشه؟ گفت خودت جونتر بنظر می رسی!! گفتم آخه
این عکس مال زمانی هست که پیر بودم و شروع کردم بخندیدن اونم جدی سرشو
تکون داد گفت نمی تونم رات بدم،گفتم بابا کردیت کارتم همرامه اسممو چک کن
حداقل ، بازم سرشو تکون داد. دختر عمم هم که دیده بودن این یارو گیر داده
به من ،فکر کرده بود این بانسره جریانو فهمیده!اومده بیرون بهش میگه اگه
کسی نباید راه بدین اون منم که آی دی اونو استفاده کردم!هر چی چشمو آبرو
میام واسه این خنگ خدا پا روی کفشش میزارم اصلا" حالیش نبود ، یارو هم گیچ
شده بود ،منم به فارسی به دختر عمم می گم خفه شو جریانو نفهمیده!خلاصه زود
فرار کردیم اومدیم بیرون .داشتم فکر می کردم که این سکیوریتیهای بارها عجب
آدم های احمقین و دختر عمه من از اونها بدتر، چون با این کارش می تونست
منو بیچاره کنه،اما بخیر گذشت.
هميشه باران كه مي باره حرف زدنم مي گيره، انگار كه باران مي شنوه صدامو. و امشب هم باران مي باره هوا هم گرم و مرطوب. چند روزه از خودم می پرسم از چی همیشه در فراری, راستی چی شد ، چه جوری شد که دل کندی از اون همه دوست داشتن, اصلا" اینو بگو می تونی ازش دل بکنی؟! این سوالها حتی توی خوابم ولم نمکنه. همیشه با احساسم تصمیم گرفتم و ضربشو بدجوری خوردم و حالا اینبار منطقی فکر کردم ولی دارم خیلی اذیت میشم. خواستم این حرفارو بگم بتو خود خود تو که واسه منم راحت نیست این روزها . و من هنوزم مثل شبهای پیش موقعه خواب برات دعا می کنم...
توی هفته گذشته نزدیک به 5 جفت کفش خریدم، از این کفش فلتها (بقول بعضیها توی ایران عروسکی).
البته 5جفتشو با هم نخریدم!روزی یکی بعدش اومدم خونه پوشیدم کلی باهاشون راه رفتم با بعضی هاشونم که واسه خودم رفتم بیرون راه رفتم! بعدش لنگون لنگون با پای زخمی برگشتم خونه ،کفشونو تمیز کردم رفتم دادم پس !! بعد از خرید5 جفت کفش توی یک هفته به این نتیجه رسیدم که پای بنده با این مدل کفش مشکل داره، البته اینو هم بگم که هم پارسال هم چند سال پیش پاهام هیچ حساسیتی به کفشهای فلت نشون نمیداد و برام خیلی جالبه حالا اینجوری شده!! از اوایل فصل بهار مدل جدیدی از صندل که اینجا به اسم گلادیاتور صندل!! هست خیلی زیاد مد شده و مغازه ای نیست که این مدل صندلها رو نداشته باشه و با گرم شدن هوا و طرفداران صندل بیشتر متوجه مد این مدل صندل شدم. بعضی هاشون خیلی بی ریختن و خیلی گرون. حالا منم شاید جو زده شم یکشو بگیرم ولی هنوز بدلم ننشسته.